Toggle stanza 1
درین محفل که دارد شام بربند و سحر بگشا
1
درین محفل که دارد شام بربند و سحر بگشا
معما جز تأمل نیست یک مژگان نظر بگشا
2
ندارد عبرت احوال دنیا فرصت‌اندیشی
گرت چشمی‌ست از مژگان گشودن پیشتر بگشا
3
به‌کار بسته‌ای دل آسمان عاجزتر است از ما
محیط از ناخنی دارد بگو عقد گهر بگشا
4
خرد از کلفت اسباب‌، آزادی نمی‌خواهد
مگر شور جنون گوید که دستارت ز سر بگشا
5
ز فیض صدق اگر دارد کلامت بوی آگاهی
به باد یک نفس چشم جهانی چون سحر بگشا
6
حدیث بی‌غرض شایستهٔ ارشاد می‌باشد
سر این نامه تا خطش نگردیده‌ست تر بگشا
7
به ناموس حیا دامان دل نتوان رها کردن
تو نور شمع فانوسی همان در بیضه پر بگشا
8
اجابت‌پرور رحمت‌تلاش از کس نمی‌خواهد
به دست از دعا خالی‌،‌ گریبان اثر بگشا
9
ز هر نقش قدم واکرده‌اند آیینهٔ دیگر
مژه خم کن، ز رمز خلوت تحقیق‌، در بگشا
10
به عزم چارهٔ غفلت ز مژگان کسب عبرت کن
رگ خوابی که بگشایی به چندین نیشتر بگشا
11
گشاد دل به چاک پیرهن صورت نمی‌بندد
ز بند این قبا واشو،‌ گریبان دگر بگشا
12
خیال نازکی داری دل خود جمع کن بیدل
به جز هیچ از میان چیزی نمی‌یابی کمر بگشا

Audio

Choose a reciter

0:000:00

Sources

Persian text source: Ganjoor

Audio source: Ganjoor