غزل شمارهٔ 1270
Toggle stanza 1حاصلم زبن مزرع بیبر نمیدانم چه شد
11
حاصلم زبن مزرع بیبر نمیدانم چه شد
خاک بودم خون شدم دیگر نمیدانم چه شد
22
ناله بالی میزند دیگر مپرس از حال دل
رشته در خون میتپدگوهر نمیدانم چه شد
33
ساختم با غم دماغ ساغر عیشم نماند
در بهشت آتش زدم کوثر نمیدانم چه شد
44
محرم عجز آشناییهای حیرت نیستیم
اینقدر دانمکه سعی پر نمیدانم چه شد
55
بیش از این در خلوت تحقیق وصلم بار نیست
جستجوها خاک شد دیگر نمیدانم چه شد
66
مشت خونی کز تپیدن صد جهان امید داشت
تا درت دل بود آنسوتر نمیدانم چه شد
77
سیر حسنی داشتم در حیرتآباد خیال
تا شکست آیینهام دلبر نمیدانم چه شد
88
دی من و صوفی به درس معرفت پرداختیم
او رقمگمکرد و من دفتر نمیدانم چه شد
99
بیدماغ طاقت از سودای هستی فارغ است
تا چو اشک از پا فتادم سر نمیدانم چه شد
1010
بیدل اکنون با خودم غیراز ندامت هیچ نیست
آنچه بیخود داشتم در بر نمیدانم چه شد
Zameen

