غزل شمارهٔ 26
Toggle stanza 1چه امکان است گرد غیر ازین محفل شود پیدا
11
چه امکان است گرد غیر ازین محفل شود پیدا
همان لیلی شود بیپرده تا محمل شود پیدا
22
غناگاه خطاب از احتیاج آگاه میگردد
کریم آواز دِه! کز ششجهت سایل شود پیدا
33
مجازاندیشیات فهم حقیقت را نمیشاید
محال است اینکه حق از عالمِ باطل شود پیدا
44
نفس را الفت دل هم ز وحشت برنمیآرد
ره ما طی نگردد گر همه منزل شود پیدا
55
برونِ دل نفَس را پرفشان دیدم ندانستم
که عنقا چون شود از بیضه گم، بسمل شود پیدا
66
به گوهر وارسیدن موجها برهم زدن دارد
جهانی را شکافی سینه تا یک دل شود پیدا
77
ره آوارگی عمریست میپویم نشد یارب
که چون تمثالْ یکآیینهوارم دل شود پیدا
88
ز محو عشق غیر از عشق نتوان یافت آثاری
به دریا قطره چون گردید گم، مشکل شود پیدا
99
شهیدان ادبگاه وفا را خون نمیباشد
مگر رنگِ حنایی از کف قاتل شود پیدا
1010
سواد کُنج معدومی قیامتعالمی دارد
که هر کس هر کجا گم شد ازین منزل شود پیدا
1111
به رنگی موج خلقی از تپیدن آب میگردد
کزین دریا به قدرِ یک گهر ساحل شود پیدا
1212
نفس تا هست زین مزرع تلاشِ دانهٔ دل کن
که این گمگشته گر پیدا شود حاصل شود پیدا
1313
به قدرِ آگهی آماده است اسباب تشویشات
طبیعت باید اینجا اندکی غافل شود پیدا
1414
درین دریا دل هر قطره گوهر در گره دارد
اگر بر روی آب آید همان بیدل شود پیدا

