غزل شمارهٔ 22
Toggle stanza 1چون غنچه همان به که بدزدی نفس اینجا
11
چون غنچه همان به که بدزدی نفس اینجا
تا نشکند افشاندن بالت قفس اینجا
22
از راه هوس چند دهی عرض محبت؟
مکتوب نبندند به بال مگس اینجا
33
خواهی که شود منزل مقصود مقامت
از آبلهٔ پای طلب کن جرس اینجا
44
آن به که ز دل محو کنی معنی بیداد
اظهار به خون میتپد از دادرس اینجا
55
بیهوده نباید چو شرر چشم گشودن
گرد عدم است آینهٔ پیش و پس اینجا
66
درکوی ضعیفی که تواند قدم افشرد؟
اینجاست که دارد دهن شعله خس اینجا
77
با گردش چشمت چه توان کرد؟ و گرنه
یک دل به دو عالم ندهد هیچکس اینجا
88
چون نقش قدم قافلهٔ ماست زمینگیر
باشد ره خوابیده صدای جرس اینجا
99
دل چون نتپد در قفس زخم که بیدوست
کار دم شمشیر نماید نفس اینجا
1010
در کوچهٔ الفت دل صاف آینهدار است
غیر از نفس خویش چه گیرد عسس اینجا؟
1111
سرمایهٔ ما هیچکسان عرض مثالیست
ای آینه دیگر ننمایی هوس اینجا
1212
بیدل نشود رام کسی طایر وصلش
تا از دل صدچاک نباشد قفس اینجا

