غزل شمارهٔ 88
Toggle stanza 1کی جزا میرسد از اهل حیا سرکش را
11
کی جزا میرسد از اهل حیا سرکش را
آب آیینه محال استکشد آتش را
22
بر زبان راست روان را نرود حرف خطا
خامه ظاهر نکند جز سخن دلکش را
33
استخوانم نشود سدّ ره ناوک یار
شمع ناچار به خودکوچه دهد آتش را
44
کینهسازی المی نیست که زایلگردد
روزوشب سینه پرازتیر بود ترکش را
55
از چه پرواز بزرگی نفروشد زاهد
ریش برتافتهکم نیست بزاخفش را
66
بگذر از خرقه اگر صافی مشرب خواهی
کز نمد میگذرانند می بیغش را
77
نالهای هست اگرگریه عنانکوته کرد
ابر ازبرق چرا هی نکند ابرش را
88
مژهای بازکن از چاک کتان هستی
نتوان دید به چشم دگرآن مهوش را
99
دام ماگرمروان نیست تعلق بیدل
خارپا مانع جولان نشود آتش را
Zameen

