غزل شمارهٔ 1
Toggle stanza 1آیینه بر خاک زد صُنعِ یکتا
11
آیینه بر خاک زد صُنعِ یکتا
تا وانمودند کیفیتِ ما
22
بنیادِ اظهار بر رنگ چیدیم
خود را به هر رنگ کردیم رسوا
33
در پرده پختیم سودایِ خامی
چندان که خندید آیینه بر ما
44
از عالمِ فاش بیپرده گشتیم
پنهان نبودن، کردیم پیدا
55
ما و رُعونت، افسانهٔ کیست
نازِ پری بست گردن به مینا
66
آیینهواریم محرومِ عبرت
دادند ما را چشمی که مگشا
77
درهایِ فردوس وا بود امروز
از بیدماغی گفتیم فردا
88
گوهر گره بست از بینیازی
دستی که شستیم از آبِ دریا
99
گر جیبِ ناموس تنگت نگیرد
در چینِ دامن خفتهست صحرا
1010
حیرتطرازیست، نیرنگسازیست
تمثالِ اوهام آیینه دنیا
1111
کثرت نشد محو از سازِ وحدت
همچون خیالات از شخصِ تنها
1212
وهمِ تعلّق بر خود مچینید
صحرانشیناند این خانمانها
1313
موجود نامی است، باقی توهّم
از عالمِ خضر رو تا مسیحا
1414
زین یأسِ مُنزَل ما را چه حاصل
همخانه بیدل، همسایه عَنقا

