غزل شمارهٔ 71
Toggle stanza 1ای غافل از رنج هوس آیینهپردازی چرا
11
ای غافل از رنج هوس آیینهپردازی چرا
چون شمع بار سوختن از سر نیندازی چرا
22
نگشودهمژگان چون شرر از خویشکن قطع نظر
زین یک دو دم زحمتکش جامی و آغازی چرا
33
تاکی دماغت خونکند تعمیر بنیاد جسد
طفلیگذشت ای بیخرد با خاک وگل بازی چرا
44
آزادیات ساز نفس آنگه غم دام و قفس
با این غبار پرفشان گم کرده پروازی چرا
55
گردی به جا ننشستهای دل در چه عالم بستهای
از پرده بیرون جستهای واماندهٔ سازی چرا
66
حیف است با سازغنا مغلوب خسّت زیستن
تیغ ظفر در پنجهات دستی نمییازی چرا
77
گر جوهر شرم و ادب پرواز مستوری دهد
آیینهگردد از صفا رسوای غمازی چرا
88
تاب و تبکبر و حسد بر حقپرستانکم زند
گر نیستی آتشپرست آخر به این سازی چرا
99
هرگز ندارد هیچکس پروای فهم خویشتن
رازی وگرنه این قدر نامحرم رازی چرا
1010
از وادی این ما و من خاموش باید تاختن
ایکاروانت بیجرس در بند آوازی چرا
1111
محکوم فرمان قضا مشکلکشد سر بر هوا
از تیغ گر غافل نهای گردن برافرازی چرا
1212
بیدل مخواه آزار دل از طاقت راحت گسل
ای پا به دوش آبله بر خار میتازی چرا

