غزل شمارهٔ 215
Toggle stanza 1با سحر ربطی ندارد شام ما
11
با سحر ربطی ندارد شام ما
فارغ است از صاف، درد جام ما
22
دل به طوف خاککویی بستهایم
تکمه دارد جامهٔ احرام ما
33
گربه امشب حسرت رویکه داشت
روغنگل بخت از بادام ما
44
از امل دل را مسخرکردهایم
پخته میجوشد خیال خام ما
55
در حق انصاف ابنای زمان
داد تحسین میدهد دشنام ما
66
بر حریفان از خموشی غالبیم
گر نباشد بحث ما الزام ما
77
زین چمنتصویرصبحیگل نکرد
بینفستر از هوای بام ما
88
درخور رزق مقدر زندهایم
ریشهٔ این دانه دارد دام ما
99
فقرما را شهرة آفاقکرد
کوس زد در بینگینی نام ما
1010
برنمیآید ز تشویشکسوف
آفتابکشور ایام ما
1111
نور معنی از تضع باختیم
خانه تاریک است ازگلجام ما
1212
غیر رم درکاروان برق نیست
یک خط است آغاز تا انجام ما
1313
نامه بر بال تحیر بستهایم
برکه خواند بیکسی پیغام ما
1414
تا فلک باز است درهای قبول
آه از بیصبری ابرام ما
1515
هر طرف چون اشک بیدل میدویم
تا کجا بیلغزش افتدگام ما

