غزل شمارهٔ 61
Toggle stanza 1نیستی پیشهکن از عالم پندار برآ
11
نیستی پیشهکن از عالم پندار برآ
خویش را کم شمر از زحمتِ بسیار برآ
22
قلقلِ ما و مَنَت پُر بهگلو افتادهست
بِشِکن شیشه و چون باده به یکبار برآ
33
تا بهکی فرصت دیدار به خوابت گذرد؟
چون شرر جهدکن و یک مژه بیدار برآ
44
همه کس آینهپردازیِ عنقا دارد
تو هم از خویش نگردیده نمودار برآ
55
خودفروشی همهجا تخته نمودهست دکان
خواه در خانه نشین خواه به بازار برآ
66
سرسری نیست هوای سرِ بام ِتحقیق
ترکِ دعوی کن و لختی به سرِ دار برآ
77
ناله هم بیمددی نیست به معراج قبول
بال اگر مانْد ز پرواز به منقار برآ
88
تا کند حُسن ادا طوطیِ این انجمنت
با حدیث لبش از طُرّه شکربار برآ
99
ماه نو منفعل وضع غرور است اینجا
گر به افلاک برآیی که نگونسار برآ
1010
دادرس آینه بر طاق تغافل دارد
همچو آه از دل مأیوس به زنهار برآ
1111
شمع را تا نفسی هست بجا، باید سوخت
سخت واماندهای از پای خود ای خار برآ
1212
تکیه بر عافیت از قامت پیری ستم است
بیدل از سایهٔ این خمشده دیوار برآ

