غزل شمارهٔ 94
Toggle stanza 1جوش زخمم داد سر در صبح محشر تیغ را
11
جوش زخمم داد سر در صبح محشر تیغ را
کرد خون گرم من بال سمندر تیغ را
22
از گزیدنهای رشک ابروی چینپرورت
بر زبان پیداست دندانهای جوهر تیغ را
33
بسمل ناز تو چون مشق تپیدن میکند
میکشد چون مدّ بسمالله بر سر تیغ را
44
جمع با زینت نگردد جوهر مردانگی
از برش عاری بود گر سازی از زر تیغ را
55
زینت هرکس به قدر اقتضای وضع اوست
قبضه داند بر سر خود به ز افسر تیغ را
66
سرخوش تسلیم از تهدید دوران ایمناست
کس نراند بر سر بسمل مکرر تیغ را
77
در هجوم عاجزی آفت گوارا میشود
میشمارد مرغ بیپرواز شهپر تیغ را
88
کوه اندوهیم از سنگینی پای طلب
نالهٔ خوابیده میدانیم بر سر تیغ را
99
طبع سرکش تا کجا تقلید همواری کند
سختدشوار است دادن آب گوهر تیغ را
1010
از هنر آیینهٔ مقدار هرکس روشناست
رشتهٔ شمعاست بیدل موج جوهر تیغ را
Zameen

