حکایت پادشاهی که سیب بر سر غلام خود می‌گذاشت و آن را نشانه می‌گرفت

Toggle stanza 1
پادشاهی بود بس عالی‌گهر
1
پادشاهی بود بس عالی‌گهر
گشت عاشق بر غلامِ سیم‌بر
2
شد چنان عاشق که بی‌آن بت دمی
نه نشستی و نه آسودی دمی
3
از غلامانش به رتبت بیش داشت
دائماً در پیش چشم خویش داشت
4
شاه چون در قصر تیر انداختی
آن غلام از بیم او بگداختی
5
زآنک از سیبی هدف کردی مدام
پس نهادی سیب بر فرق غلام
6
سیب را بشکافتی حالی به تیر
و آن غلام از بیم گشتی چون زریر
7
زو مگر پرسید مردی بی‌خبر
کز چه شد گلگونهٔ رویت چو زر؟
8
این همه حرمت که پیش شه تو راست
شرح دِه کاین زرد رویت از چه خاست؟
9
گفت: بر سر می‌نهد سیبی مرا
گر رسد از تیرش آسیبی مرا
10
گوید انگارم غلامی خود نبود
در سپاهم ناتمامی خود نبود
11
ور چنان باشد که آید تیر راست
جمله گویندش ز بخت پادشاست
12
من میان این دو غم در پیچ‌پیچ
بر چه‌ام جان پر خطر؟ بر هیچ‌هیچ

Audio

Choose a reciter

0:000:00

Sources

Persian text source: Ganjoor

Audio source: Ganjoor