حکایت طوطی
Toggle stanza 1طوطی آمد با دهان پر شکر
11
طوطی آمد با دهان پر شکر
در لباس فستقی با طوقِ زر
22
پشه گشته باشهای از فر او
هر کجا سرسبزیی از پر او
33
در سخن گفتن شکرریز آمده
در شکر خوردن پگه خیز آمده
44
گفت: هر سنگیندل و هر هیچکس
چون منی را آهنین سازد قفس
55
من در این زندانِ آهن مانده باز
زآرزوی آب خضرم در گداز
66
خضر مرغانم، از آنم سبزپوش
بوک دانم کردن آب خضر نوش
77
من نیارم در بر سیمرغ تاب
بس بود از چشمهٔ خضرم یک آب
88
سر نهم در راه چون سوداییی
میروم هر جای چون هر جاییی
99
چون نشان یابم ز آب زندگی
سلطنت دستم دهد در بندگی
1010
هدهدش گفت: ای ز دولت بینشان!
مرد نبود هرک نبود جانفشان
1111
جان ز بهر این به کار آید تو را
تا دمی در خورد یار آید تو را
1212
آب حیوان خواهی و جاندوستی
رو که تو مغزی، نداری پوستی
1313
جان چه خواهی کرد؟ بر جانان فشان
در ره جانان چو مردان جان فشان

