حکایت پادشاه هندوان که اسیر محمود گشت و مسلمان شد
Poet: Attar
Metre: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
Poetic form: Masnavi
Reciter: آزاده
Toggle stanza 1هندوان را پادشاهی بود پیر
11
هندوان را پادشاهی بود پیر
شد مگر در لشگر محمود اسیر
22
چون بر محمود بردندش سپاه
شد مسلمان عاقبت آن پادشاه
33
هم نشان آشنایی یافت او
وز دو عالم هم جدایی یافت او
44
بعد از آن در خیمهٔ تنها نشست
دل ازو برخاست ، در سودا نشست
55
روز و شب در گریه و در سوز بود
روز از شب، شب بتر از روز بود
66
چون بسی شد نالهای زار او
شد خبر محمود را از کار او
77
خواند محمودش به پیش خویش در
گفت صد ملکت دهم زان بیشتر
88
تو شهی، نوحه مکن بر خویش ازین
چند گریی، نیزمگری بیش ازین
99
خسرو هندوش گفت ای پادشاه
من نمیگریم ز بهر ملک و جاه
1010
زان همیگریم که فردا ذوالجلال
در قیامت گر کند از من سؤال
1111
گوید ای بد عهد مرد بیوفا
کاشته با چون منی تخم جفا
1212
تا نیامد پیش تو محمود باز
با جهانی پر سوار سرفراز
1313
تو نکردی یاد من، این چون بود
باری از خط وفا بیرون بود
1414
گرد میبایست کردن لشگری
بهر تو، تو خود ز بهر دیگری
1515
بی سپاهی یاد نامد از منت
دوستت خوانم بگو یادشمنت
1616
تا بکی از من وفا از تو جفا
در وفاداری چنین نبود روا
1717
گر رسد از حق تعالی این خطاب
چون دهم این بیوفایی راجواب
1818
چون کنم آن خجلت و تشویر را
گریه زانست ای جوان این پیر را
1919
حرف و انصاف وفاداری شنو
درس و دیوان نکوکاری شنو
2020
گر وفاداری تو عزم راه کن
ورنه بنشین دست ازین کوتاه کن
2121
هرچ بیرون شد ز فهرست وفا
نیست در باب جوان مردی روا

