حکایت عاشقی که عیب چشم یار را پس از نقصان عشق دید
Toggle stanza 1بود مردی شیردل خصم افکنی
11
بود مردی شیردل خصم افکنی
گشت عاشق پنج سال او بر زنی
22
داشت بر چشم آن زن همچون نگار
یک سر ناخن سپیدی آشکار
33
زان سپیدی مرد بودش بیخبر
گرچه بسیاری برافکندی نظر
44
مرد عاشق چون بود در عشق زار
کی خبر یابد ز عیب چشم یار
55
بعد از آن کم گشت عشق آن مرد را
دارویی آمد پدید آن درد را
66
عشق آن زن در دلش نقصان گرفت
کار او برخویشتن آسان گرفت
77
پس بدید آن مرد عیب چشم یار
این سپیدی گفت کی شد آشکار
88
گفت آن ساعت که شد عشق تو کم
چشم من عیب آن زمان آورد هم
99
چون ترا در عشق نقصان شد پدید
عیب در چشمم چنین زان شد پدید
1010
کردهای از وسوسه پر شور دل
هم ببین یک عیب خود ای کور دل
1111
چند جویی دیگران را عیب باز
آن خود یک ره بجوی از جیب باز
1212
تا چو بر تو عیب تو آید گران
نبودت پروای عیب دیگران

