حکایت یعقوب و فراق یوسف
Toggle stanza 1چون جدا افتاد یوسف از پدر
11
چون جدا افتاد یوسف از پدر
گشت یعقوب از فراقش بیبصر
22
موج میزد بحر خون از دیدگانش
نام یوسف مانده دائم در زفانش
33
جبرئیل آمد که هرگز گر دگر
بر زفان تو کند یوسف گذر
44
محو گردانیم نامت بعد ازین
از میان انبیا و مرسلین
55
چون درآمد امرش از حق آن زمان
گشت محوش نام یوسف از زفان
66
گر چه نام یوسفش بودی ندیم
نام او در جان خود کِشتی مقیم
77
دید یوسف را شبی در خواب پیش
خواست تا او را بخواند سوی خویش
88
یادش آمد آنچ حق فرموده بود
تن زد آن سرگشتهٔ فرسوده زود
99
لکن از بی طاقتی از جان پاک
برکشید آهی به غایت دردناک
1010
چون ز خواب خوش بجنبید او ز جای
جبرئیل آمد که میگوید خدای
1111
گر نراندی نام یوسف بر زفان
لیک آهی برکشیدی آن زمان
1212
در میان آه تو دانم که بود
در حقیقت توبه بشکستی چه سود
1313
عقل را زین کار سودا میکند
عشقبازی بین که با ما میکند

