بیان وادی حیرت
Toggle stanza 1بعد ازین وادی حیرت آیدت
11
بعد ازین وادی حیرت آیدت
کار دایم درد و حسرت آیدت
22
هر نفس اینجا چو تیغی باشدت
هر دمی اینجا دریغی باشدت
33
آه باشد، درد باشد، سوز هم
روز و شب باشد، نه شب نه روز هم
44
ازبن هر موی این کس نه به تیغ
میچکد خون مینگارد ای دریغ
55
آتشی باشد فسرده مرد این
یا یخی بس سوخته از درد این
66
مرد حیران چون رسد این جایگاه
در تحیر مانده و گم کرده راه
77
هرچ زد توحید بر جانش رقم
جمله گم گردد از و گم نیز هم
88
گر بدو گویند مستی یا نهای
نیستی گویی که هستی یا نهای
99
در میانی یا برونی از میان
بر کناری یا نهانی یا عیان
1010
فانیی یا باقیی یا هر دوی
یا نهٔ هر دو توی یا نه توی
1111
گوید اصلا میندانم چیز من
وان ندانم هم ندانم نیز من
1212
عاشقم اما ندانم بر کیم
نه مسلمانم نه کافر، پس چیم
1313
لیکن از عشقم ندارم آگهی
هم دلی پرعشق دارم هم تهی

