حکایت بط
Toggle stanza 1بط به صد پاکی برون آمد ز آب
11
بط به صد پاکی برون آمد ز آب
در میان جمع با خیرالثیاب
22
گفت؛ در هر دو جهان ندْهد خبر
کس ز من یک پاکروتر پاکتر
33
کردهام هر لحظه غسلی بر صواب
پس سجاده باز افکنده بر آب
44
همچو من بر آب چون استد یکی
نیست باقی در کراماتم شکی
55
زاهد مرغان منم با رأی پاک
دائمم هم جامه و هم جای، پاک
66
من نیابم در جهان بیآب، سود
زآن که زاد و بودِ من در آب بود
77
گرچ در دل عالمی غم داشتم
شستم از دل کآب همدم داشتم
88
آب در جوی منست این جا مدام
من به خشکی چون توانم یافت کام؟
99
چون مرا با آب افتادست کار
از میان آب چون گیرم کنار؟
1010
زنده از آب است دائم هرچ هست
این چنین از آب نتوان شست دست
1111
من ره وادی کجا دانم بُرید؟
زآنک با سیمرغ نتوانم پرید
1212
آنک باشد قلهٔ آبش تمام
کی تواند یافت از سیمرغ کام؟
1313
هدهدش گفت: ای به آبی خوش شده!
گِردِ جانت آب چون آتش شده
1414
در میان آب خوش خوابت ببرد
قطرهٔ آب آمد و آبت ببرد
1515
آب هست از بهر هر ناشستهروی
گر تو بس ناشستهرویی آب جوی
1616
چند باشد همچو آبِ روشنت
روی هر ناشسته رویی دیدنت؟

