داستان همای
Toggle stanza 1پیش جمع آمد همای سایهبخش
11
پیش جمع آمد همای سایهبخش
خسروان را ظلّ او سرمایهبخش
22
زان همای بس همایون آمد او
کز همه در همت افزون آمد او
33
گفت؛ ای پرّندگان بحر و بر!
من نیَم مرغی چو مرغان دگر
44
همت عالیم در کار آمدست
عزلت از خلقم پدیدار آمدست
55
نفْس سگ را خوار دارم لاجرم
عزت از من یافت «آفریدون» و «جم»
66
پادشاهان، سایهپروردِ مناند
بس گدای طبع نی مرد مناند
77
نفْس سگ را استخوانی میدهم
روح را زین سگ امانی میدهم
88
نفْس را چون استخوان دادم مدام
جان من زان یافت این عالیمقام
99
آنک شه خیزد ز ظل پرّ او
چون توان پیچید سر از فرّ او
1010
جمله را در پّر او باید نشست
تا ز ظلش ذرهای آید به دست
1111
کی شود سیمرغ سرکش یار من؟
بس بود خسرو نشانی کار من
1212
هدهدش گفت: ای غرورت کرده بند!
سایه درچین، بیش از این برخود مخند
1313
نیستت خسرو نشانی این زمان
همچو سگ با استخوانی این زمان
1414
خسروان را کاشکی ننشانیی
خویش را از استخوان برهانیی
1515
من گرفتم خود که شاهان جهان
جمله از ظل تو خیزند این زمان
1616
لیک فردا در بلا عمر دراز
جمله از شاهی خود مانند باز
1717
سایهٔ تو گر ندیدی شهریار
در بلا کی ماندی روز شمار؟

