حکایت عیاری که اسیر نان و نمک خورده را نکشت

Toggle stanza 1
خورد عیاری بدان دل‌خسته باز
1
خورد عیاری بدان دل‌خسته باز
با وثاقش برد دستش بسته باز
2
شد که تیغ آرد زند در گردنش
پارهٔ نان داد آن ساعت زنش
3
چون بیامد مرد با تیغ آن زمان
دید آن دل‌خسته را در دست نان
4
گفت این نانت که داد ای هیچ کس
گفت این نان را عیالت داد و بس
5
مرد چون بشنید آن پاسخ تمام
گفت بر ما شد ترا کشتن حرام
6
زانک هر مردی که نان ما شکست
سوی او با تیغ نتوان برد دست
7
نیست از نان خوارهٔ ما جان دریغ
من چگونه خون او ریزم به تیغ
8
خالقا سر تا به راه آورده‌ام
نان همه بر خوان تو می‌خورده‌ام
9
چون کسی می‌بشکند نان کسی
حق گزاری می‌کند آن کس بسی
10
چون تو بحر جود داری صد هزار
نان تو بسیار خوردم حق گزار
11
یا اله العالمین درمانده‌ام
غرق خون بر خشک کشتی رانده‌ام
12
دست من گیر و مرا فریاد رس
دست بر سر چند دارم چون مگس
13
ای گناه آمرز و عذرآموز من
سوختم صد ره چه خواهی سوز من
14
خونم از تشویر تو آمد به جوش
ناجوان مردی بسی کردم بپوش
15
من ز غفلت صد گنه را کرده ساز
تو عوض صد گونه رحمت داده باز
16
پادشاها در من مسکین نگر
گر ز من بد دیدی آن شد این نگر
17
چون ندانستم خطا کردم ببخش
بر دل و بر جان پر دردم ببخش
18
چشم من گر می‌نگرید آشکار
جان نهان می‌گرید از شوق تو زار
19
خالقا گر نیک و گر بد کرده‌ام
هرچه کردم با تن خود کرده‌ام
20
عفو کن دون همتیهای مرا
محو کن بی‌حرمتیهای مرا
21
سوزنی چون دید با عیسی به هم
بخیه با روی او فکندش لاجرم
22
تیغ را از لاله خون آلود کرد
گلشن نیلوفری از دود کرد
23
پاره پاره خاک را در خون گرفت
تا عتیق و لعل از و بیرون گرفت
24
در سجودش روز و شب خورشید و ماه
کرد پیشانی خود بر خاک راه
25
هست سیمایی ایشان از سجود
کی بود بی‌سجده سیما را وجود
26
روز از بسطش سپید افروخته
شب ز قبضش در سیاهی سوخته
27
طوطیی را طوق از زر ساخته
هدهدی را پیک ره برساخته
28
مرغ گردون در رهش پر می‌زند
بر درش چون حلقه‌ای سر می‌زند
29
چرخ را دور شبان‌روزی دهد
شب برد روز آورد روزی دهد
30
چون دمی در گل دمد آدم کند
وز کف و دودی همه عالم کند
31
گه سگی را ره دهد در پیشگاه
گه کند از گربه‌ای مکشوف راه
32
چون سگی را مرد آن قربت کند
شیرمردی را به سگ نسبت کند
33
او نهد از بهر سکان فلک
گردهٔ خورشید بر خوان فلک
34
گه عصائی را سلیمانی دهد
گاه موری را سخن دانی دهد
35
از عصایی آورد ثعبان پدید
وز تنوری آورد طوفان پدید
36
چون فلک را کره‌ای سرکش کند
از هلالش نعل در آتش کند
37
ناقه از سنگی پدیدار آورد
گاو زر در نالهٔ زار آورد
38
در زمستان سیم آرد در نثار
زر فشاند در خزان از شاخسار
39
گر کسی پیکان به خون پنهان کند
او ز غنچه خون در پیکان کند
40
یاسمین را چار ترکی برنهد
لاله را از خون کله بر سر نهد
41
گه نهد بر فرق نرگس تاج زر
گه کند در تاجش از شبنم گهر
42
عقل کار افتاده جان دل داده زوست
آسمان گردان زمین استاده زوست
43
کوه چون سنگی شد از تقدیر او
بحر آبی گشت از تشویر او
44
هم زمینش خاک بر سر مانده است
هم فلک چون حلقه بر در مانده است
45
هشت خلدش یک سَتانه بیش نیست
هفت دوزخ یک زبانه بیش نیست
46
جمله در توحید او مستغرق‌اند
چیست مستغرق که سحر مطلق‌اند
47
گرچه هست از پشت ماهی تا به ماه
جملهٔ ذرات بر ذاتش گواه
48
پستی خاک و بلندی فلک
دو گواهش بس بود بر یک به یک
49
باد و خاک و آتش و خون آورد
سر خویش از جمله بیرون آورد
50
خاک ما گل کرد در چل بامداد
بعد از آن جان را درو آرام داد
51
جان چو در تن رفت و تن زو زنده شد
عقل دادش تا به دو بیننده شد
52
عقل را چون دید بینایی گرفت
علم دادش تا شناسایی گرفت
53
چون شناسا شد به عقل اقرار داد
غرق حیرت گشت و تن در کار داد
54
خواه دشمن گیر اینجا خواه دوست
جمله را گردن به زیر بار اوست
55
حکمت او بر نهد بار همه
وای عجب او خود نگه دار همه
56
کوه را میخ زمین کرد از نخست
پس زمین را روی از دریا بشست
57
چون زمین بر پشت گاو استاد راست
گاو بر ماهی و ماهی در هواست
58
پس همه بر چیست بر هیچ است و بس
هیچ هیچست این همه هیچست و بس
59
فکر کن در صنعت آن پادشاه
کین همه بر هیچ می‌دارد نگاه
60
چون همه بر هیچ باشد از یکی
این همه پس هیچ باشد بی‌شکی
61
جزو و کل برهان ذات پاک اوست
عرش و فرش اقطاع مشتی خاک اوست
62
عرش بر آبست و عالم بر هواست
بگذر از آب و هوا جمله خداست
63
عرش و عالم جز طلسمی بیش نیست
اوست و بس این جمله اسمی بیش نیست
64
درنگر کین عالم و آن عالم اوست
نیست غیر او وگر هست آن هم اوست
65
جمله یک ذاتست اما متصف
جمله یک حرف و عبارت مختلف
66
مرد می‌باید که باشد شه شناس
گر ببیند شاه را در صد لباس
67
در غلط نبود که می‌داند که کیست
چون همه اوست این غلط کردن ز چیست
68
در غلط افتادن احول را بود
این نظر مردی معطل را بود
69
ای دریغا هیچ کس رانیست تاب
دیدها کور و جهان پر ز آفتاب
70
گر نبینی این خرد را گم کنی
جمله او بینی و خود را گم کنی
71
جمله دارند ای عجب دامن به دست
وز همه دورند و با او هم‌نشست
72
ای ز پیدایی خود بس ناپدید
جملهٔ عالم تو و کس ناپدید
73
جان نهان در جسم و تو در جان نهان
ای نهان اندر نهان ای جان جان
74
ای ز جمله پیش و هم پیش از همه
جمله از خود دیده و خویش از همه
75
بام تو پر پاسبان، در پر عسس
سوی تو چون راه یابد هیچ کس
76
عقل و جان را گرد ذاتت راه نیست
وز صفاتت هیچ کس آگاه نیست
77
گرچه در جان گنج پنهان هم تویی
آشکارا بر تن و جان هم تویی
78
جملهٔ جانها ز کنهت بی‌نشان
انبیا بر خاک راهت جان فشان
79
عقل اگر از تو وجودی پی برد
لیک هرگز ره به کنهت کی برد
80
چون تویی جاوید در هستی تمام
دستها کلی فرو بستی تمام
81
ای درون جان برون جان تویی
هرچه گویم آن نه‌ای هم آن تویی
82
ای خرد سرگشتهٔ درگاه تو
عقل را سر رشته گم در راه تو
83
جملهٔ عالم به تو بینم عیان
وز تو در عالم نمی‌بینم نشان
84
هرکسی از تو نشانی داد باز
خود نشان نیست از تو ای دانای راز
85
گرچه چندین چشم گردون بازکرد
هم ندید از راه تو یک ذره گرد
86
نه زمین هم دید هرگز گرد تو
گرچه بر سرکرد خاک از درد تو
87
آفتاب از شوق تو رفته ز هوش
هر شبی در روی می‌مالید گوش
88
ماه نیز از بهر تو بگداخته
هر مه از حیرت سپرانداخته
89
بحر در شورَت سرانداز آمده
دامنی تر خشک‌لب باز آمده
90
کوه را صد عقبه بر ره مانده
پای در گل تا کمرگه مانده
91
آتش از شوق تو چون آتش شده
پای بر آتش چنین سرکش شده
92
باد بی تو بی سر و پای آمده
باد در کف بادپیمای آمده
93
آب را نامانده آبی بر جگر
وآبش از شوق تو بگذشته ز سر
94
خاک در کوی تو بر در مانده
خاکساری خاک بر سرمانده
95
چند گویم چون نیایی در صفت
چون کنم چون من ندارم معرفت
96
گر تو ای دل طالبی در راه رو
می‌نگر از پیش و پس آگاه رو
97
سالکان را بین به درگاه آمده
جمله پشتاپشت همراه آمده
98
هست با هر ذره درگاهی دگر
پس ز هر ذره بدو راهی دگر
99
تو چه دانی تا کدامین ره روی
وز کدامین ره بدان درگه روی
100
آن زمان کورا عیان جویی نهانست
و آن زمان کورا نهان جویی عیانست
101
گر عیان جویی نهان آنگه بود
ور نهان جویی عیان آنگه بود
102
ور بهم جویی چو بی‌چونست او
آن زمان از هر دو بیرونست او
103
تو نکردی هیچ گم چیزی مجوی
هرچه گویی نیست آن چیزی مگوی
104
آنچ گویی و انچ دانی آن تویی
خویش رابشناس صد چندان تویی
105
تو بدو بشناس او را نه به خود
راه ازو  خیزد بدو، نه از خرد
106
واصفان را وصف او درخَورد نیست
لایق هر مرد و هر نامرد نیست
107
عجز از آن همشیره شد با معرفت
کو نه در شرح آید و نه در صفت
108
قسم خلق از وی خیالی بیش نیست
زو خبر دادن محالی بیش نیست
109
کو به غایت نیک و گر بد گفته‌اند
هرچ ازو گفتند از خود گفته‌اند
110
برتر از علمست و بیرون از عیانست
زانک در قدوسی خود بی‌نشانست
111
زو نشان جز بی‌نشانی کس نیافت
چاره‌ای جز جان فشانی کس نیافت
112
هیچ کس را در خودیّ و بی‌خودی
زو نصیبی نیست الا الذی
113
ذره ذره در دو گیتی وهم تست
هرچ دانی نه خداست آن فهم تست
114
نیست او آن کسی آنجا که اوست
کی رسد جان کسی آنجا که اوست
115
صد هزاران طور از جان بر ترست
هرچ خواهم گفت او زان برتراست
116
عقل در سودای او حیران بماند
جان ز عجز انگشت در دندان بماند
117
عقل را بر گنج وصلش دست نیست
جان پاک آنجایگه کو هست نیست
118
چیست جان در کار او سرگشته‌ای
دل جگر خواری به خون آغشته‌ای
119
می مکن چندین قیاس ای حق شناس
زانک ناید کار بی چون در قیاس
120
در جلالش عقل و جان فرتوت شد
عقل حیران گشت و جان مبهوت شد
121
چون نبود از انبیاء و از رسل
هیچ کس یک جزویی از کل کل
122
جمله عاجز روی بر خاک آمدند
در خطاب ماعرفناک آمدند
123
من که باشم تا زنم لاف شناخت
او شناسا شد که جز با او نساخت
124
چون جز‌او در هر دو عالم نیست کس
با که سازد اینت سودا و هوس
125
هست دریایی ز جوهر موج زن
تو ندانی این سخن شش پنج زن
126
هرکه او آن جوهر و دریا نیافت
لا شد و الاء لاالا نیافت
127
هرچ آن موصوف شد آن کِی بود
با منت این گفتن آسان کی بود
128
آن مگو چون در اشارت نایدت
دم مزن چون در عبارت نایدت
129
نه اشارت می‌پذیرد نه بیان
نه کسی زو علم دارد نه نشان
130
تو مباش اصلا، کمال اینست و بس
تو ز تو لا شو، وصال اینست و بس
131
تو درو گم شو حلولی این بود
هرچ این نبود فضولی این بود
132
در یکی رو و از دوی یک سوی باش
یک دل و یک قبله و یک روی باش
133
ای خلیفه‌زادهٔ بی معرفت
با پدر در معرفت شو هم صفت
134
هرچ آورد از عدم حق در وجود
جمله افتادند پیشش در سجود
135
چون رسید آخر به آدم فطرتش
در پس صد پرده برد از غیرتش
136
گفت ای آدم تو بحر جود باش
ساجدند آن جمله تو مسجود باش
137
و آن یکی کز سجدهٔ او سربتافت
مسخ و ملعون گشت و آن سر درنیافت
138
چون سیه رو گشت گفت ای بی‌نیاز
ضایعم مگذار و کار من بساز
139
حق تعالی گفت ای ملعون راه
هم خلیفست آدم و هم پادشاه
140
باش چشماروی او امروز تو
بعد ازین فردا سپندش سوز تو
141
جزْوِ کل شد چون فرو شد جان به جسم
کس نسازد زین عجایب‌تر طلسم
142
جان بلندی داشت تن پستی خاک
مجتمع شد خاک پست و جان پاک
143
چون بلند و پست با هم یار شد
آدمی اعجوبهٔ اسرار شد
144
لیک کس واقف نشد ز اسرار او
نیست کار هر گدایی کار او
145
نه بدانستیم و نه بشناختیم
نه زمانی نیز دل پرداختیم
146
چند گویی جز خموشی راه نیست
زانک کس را زهرهٔ یک آه نیست
147
آگهند از روی این دریا بسی
لیک آگه نیست از قعرش کسی
148
گنج در قعرست گیتی چون طلسم
بشکند آخر طلسم و بند جسم
149
گنج یابی چون طلسم از پیش رفت
جان شود پیدا چو جسم از پیش رفت
150
بعد از آن جانت طلسمی دیگرست
غیب را جان تو جسمی دیگرست
151
همچنین می‌رو به پایانش مپرس
در چنین دردی به درمانش مپرس
152
در بن این بحر بی پایان بسی
غرقه گشتند و خبر نیست از کسی
153
در چنین بحری که بحر اعظمست
عالمی ذره‌ست و ذره عالمست
154
کوپله ست این بحر را عالم، بدان
ذرهٔ هم کوپله ست این هم بدان
155
کو نماید عالم و یک ذره هم
کم شود دو کوپله زین بحر کم
156
کس چه داند تا درین بحر عمیق
سنگ ریزه قدر دارد یا عقیق
157
عقل و جان و دین و دل درباختم
تا کمال ذره‌ای بشناختم
158
لب بدوز از عرش وز کرسی مپرس
گر همه یک ذره می‌پرسی مپرس
159
عقل تو چون در سر مویی بسوخت
هر دو لب باید ز پرسیدن بدوخت
160
کس نداند کنه یک ذره تمام
چند پرسی چند گویی والسلام
161
چیست گردون سرنگون ناپایدار
بی‌قراری دایما بر یک قرار
162
در ره او پا و سر گم کرده‌ای
پردهٔ در پردهٔ در پرده‌ای
163
حل و عقد این چنین سلطانیی
کی توان کردن گر دانیی
164
چرخ می‌خواهد که این سر پی برد
او به سرگردانی این سر کی برد
165
چرخ جز سرگشته و پی کرده چیست
اوچه داند تا درون پرده چیست
166
او که چندین سال بر سر گشته است
بی سر و بن گرد این در گشته است
167
می‌نداند در درون پرده راز
کی شود بر چون تویی این پرده باز
168
کار عالم عبرت است و حسرتست
حیرت اندر حیرت اندر حیرتست
169
هر زمان این راه بی‌پایان تر است
خلق هر ساعت درو حیران تر است
170
هیچ دانی راه رو چون دید راه
هرکه افزون رفت افزون دید راه
171
بی نهایت کرد و کاری داشتی
بی عدد حصر و شماری داشتی
172
کارگاه پر عجائب دیده‌ام
جمله را از خویش غایب دیده‌ام
173
سوی کنه خویش کس را راه نیست
ذره‌ای از ذره‌ای آگاه نیست
174
هست کاری پشت و رو نه سر نه پای
روی در دیوار و پشت دست خای
175
مبتلای خویش و حیران تواَم
گر بدم گر نیک هم زان تواَم
176
نیم جزوم بی تو من، در من نگر
کل شوم گر تو کنی در من نظر
177
یک نظر سوی دل پر خونم آر
وز میان این همه بیرونم آر
178
گر تو خوانی ناکس خویشم دمی
هیچ کس در گرد من نرسد همی
179
من که باشم تا کسی باشم ترا
این بسم گر ناکسی باشم ترا
180
کی توانم گفت هندوی توم
هندوی خاک سگ کوی توم
181
هندوی جان بر میان دارم ز تو
داغ همچون حبشیان دارم ز تو
182
گر نیم هندوت چون مقبل شدم
تا شدم هندوت زنگی دل شدم
183
هندوی با داغ را مفروش تو
حلقه‌ای کن بنده را در گوش تو
184
ای ز فضلت ناشده نومید کس
حلقه و داغ توم جاوید بس
185
هرکه را خوش نیست دل در درد تو
خوش مبادش زانک نیست او مرد تو
186
ذره دردم ده ای درمان من
زانک بی دردت بمیرد جان من
187
کفر کافر را و دین دین‌دار را
ذرهٔ دردت دل عطار را
188
یا رب آگاهی ز یا ربهای من
حاضری در ماتم شبهای من
189
ماتمم از حد بشد سوری فرست
در میان ظلمتم نوری فرست
190
پای‌مرد من در این ماتم تو باش
کس ندارم دست گیرم هم تو باش
191
لذت نور مسلمانیم ده
نیستی نفس ظلمانیم ده
192
ذرهٔ‌ام لا شده در سایه‌ای
نیست از هستی مرا سایه‌ای
193
سایلم زان حضرت چون آفتاب
بوک از آن تابم رسد یک رشته تاب
194
تا مگر چون ذرهٔ سرگشته من
درجهم دستی زنم در رشته من
195
پس برون آیم از این روزن که هست
پیش گیرم عالمی روشن که هست
196
تا نیامد بر لبم این جان که بود
داشتم آخر کسی زان سان که بود
197
چون برآید جان ندارم جز تو کس
همره جانم تو باش آخر نفس
198
چون ز من خالی بماند جای من
گر تو همراهم نباشی وای من
199
روی آن دارد که همراهی کنی
می‌توانی کرد اگر خواهی کنی

Audio

Choose a reciter

0:000:00

Sources

Persian text source: Ganjoor

Audio source: Ganjoor