مادری که بر خاک دختر میگریست
Toggle stanza 1مادری بر خاک دختر میگریست
11
مادری بر خاک دختر میگریست
راه بینی سوی آن زن بنگریست
22
گفت این زن برد از مردان سبق
زانک چون ما نیست و میداند به حق
33
کز کدامین گم شده ماندست دور
وز که افتادست زین سان نا صبور
44
فرخ او چون حال میداند که چیست
داند او تا بر که میباید گریست
55
مشکل آمد قصهٔ این غم زده
روز و شب بنشستهام ماتم زده
66
نه مرا معلوم تا در درد کار
بر که میگریم چو باران زار زار
77
من نه آگاهم چنین گریان شده
کز که دور افتادهام حیران شده
88
این زن از چون من هزاران گوی برد
زانکه از گم گشتهٔ خود بوی برد
99
من نبردم بوی و این حسرت مرا
خون بریخت و کشت در حیرت مرا
1010
در چنین منزل که شد دل ناپدید
بل که هم شد نیز منزل ناپدید
1111
ریسمان عقل را سر گم شدست
خانهٔ پندار را در گم شدست
1212
هرکه او آنجا رسد سرگم کند
چار حد خویش را در گم کند
1313
گر کسی اینجا رهی دریافتی
سر کل در یک نفس دریافتی

