حکایت محتسبی که مستی را میزد و گفتار آن مست
Toggle stanza 1محتسب آن مرد را میزد به زور
11
محتسب آن مرد را میزد به زور
مست گفت ای محتسب کم کن تو شور
22
زانک کز نام حرام این جایگاه
مستی آوردی و افکندی ز راه
33
بودیی تو مستتر از من بسی
لیک آن مستی نمیبیند کسی
44
در جفای من مرو زین بیش نیز
داد بستان اندکی از خویش نیز
55
دیگری گفتش که ای سرهنگ راه
زو چه خواهم گر رسم آن جایگاه
66
چون شود بر من جهان روشن ازو
میندانم تا چه خواهم من ازو
77
از نکوتر چیز اگر آگاهمی
چون رسیدم من بدو، آن خواهمی
88
گفت ای جاهل نهای آگاه ازو
زو که چیزی خواهد، او را خواه ازو
99
مرد را درخواست آگاهی به است
کو زهر چیزی که میخواهی به است
1010
در همه عالم گر آگاهی ازو
زو چه به دانی که آن خواهی ازو
1111
هرک در خلوت سرای او شود
ذره ذره آشنای او شود
1212
هرک بویی یافت از خاک درش
کی به رشوت بازگردد از درش

