حکایت عاشقی که در پی معشوق خود را در آب افکند
Toggle stanza 1از قضا افتاد معشوقی در آب
11
از قضا افتاد معشوقی در آب
عاشقش خود را درافکند از شتاب
22
چون رسیدند آن دو تن با یک دگر
این یکی پرسید از آن کای بیخبر
33
گر من افتادم در آن آب روان
از چه افکندی تو خود را در میان
44
گفت من خود را در آب انداختم
زانک خود را از تو مینشناختم
55
روزگاری شد که تا شد بیشکی
با تویی یِ تو یکی یِ من یکی
66
تو منی یا من توم، چند از دوی
با توم من ، یا توم، یا تو توی
77
چون تو من باشی و من تو بر دوام
هر دو تن باشیم یک تن والسلام
88
تا توی برجاست در شرکست یافت
چون دوی برخاست توحیدت بتافت
99
تو درو گم گرد، توحید این بود
گم شدن کم کن تو، تفرید این بود

