گفتگوی شیخ ابوسعید مهنه با پیری روشنضمیر دربارهٔ صبر
Poet: Attar
Metre: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
Poetic form: Masnavi
Reciter: آزاده
Toggle stanza 1شیخ مهنه بود در قبضی عظیم
11
شیخ مهنه بود در قبضی عظیم
شد به صحرا دیده پر خون، دل دو نیم
22
دید پیری روستایی را ز دور
گاو میبست و ازو میریخت نور
33
شیخ سوی او شد و کردش سلام
شرح دادش حال قبض خود تمام
44
پیر چون بشنید گفت ای بوسعید
از فرود فرش تا عرش مجید
55
گر کنند این جمله پر ارزن تمام
نه به یک کرت، به صد کرت مدام
66
ور بود مرغی که چیند آشکار
دانهٔ ارزن پس از سالی هزار
77
گر ز بعد آنکه با چندین زمان
مرغ صد باره بپردازد جهان
88
از درش بویی نیابد جان هنوز
بو سعیدا زود باشد آن هنوز
99
طالبان را صبر میباید بسی
طالب صابر نه افتد هر کسی
1010
تا طلب در اندرون ناید پدید
مشک در نافه ز خون ناید پدید
1111
از درونی چون طلب بیرون رود
گر همه گردون بود در خون رود
1212
هرک را نبود طلب، مردار اوست
زنده نیست او ، صورت دیوار اوست
1313
هرکرا نبود طلب حیوان بود
حاش لله صورتی بیجان بود
1414
گر به دست آید ترا گنجی گهر
در طلب باید که باشی گرمتر
1515
آنک از گنج گهر خرسند شد
هم بدان گنج گهر دربند شد
1616
هرکه او در ره به چیزی ماند باز
شد بتش آن چیز، گو با بت بساز
1717
چون تنکمغز آمدی، بیدل شدی
کز شرابی مست لایعقل شدی
1818
میمشو آخر به یک مِی مست نیز
میطلب چون بینهایت هست نیز

