حکایت جنید که سر پسرش را بریدند
Poet: Attar
Metre: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
Poetic form: Masnavi
Reciter: فاطمه زندی
Toggle stanza 1مقتدای دین، جنید، آن بحر ژرف
11
مقتدای دین، جنید، آن بحر ژرف
یک شبی میگفت در بغداد حرف
22
حرفهایی کز بلندی آسمانش
سرنهادی تشنه دل در آستانش
33
داشت بس برنا، جنید راه بر
هم چو خورشید او یکی زیبا پسر
44
سر بریدند آن پسر را زار زار
پس میان جمعش افکندند خوار
55
چون بدید آن سر، جنید پاک باز
دم نزد، آن جمع را دل داد باز
66
گفت آن دیگی که امشب بس عظیم
برنهادم من در اسرار قدیم
77
در چنان دیگی گرم باید چنین
هم بود زین بیش و کم ناید ازین
88
دیگری گفتش که میترسم ز مرگ
وادی دورست و من بیزاد و برگ
99
این چنین کز مرگ میترسد دلم
جان برآید در نخستین منزلم
1010
گر منم میر اجل با کار و بار
چون اجل آید بمیرم زار زار
1111
هرکه خورد او از اجل یک تیغ دست
هم قلم شد تیغ و هم دستش شکست
1212
ای دریغا کز جهانی دست و تیغ
جز دریغی نیست در دست، ای دریغ
1313
هدهدش گفت ای ضعیف ناتوان
چند خواهد ماند مشتی استخوان
1414
استخوانی چند در هم ساخته
مغز او در استخوان بگداخته
1515
تو نمی دانی که عمرت بیش و کم
هست باقی از دو دم تا کی دژم
1616
تو نمی دانی که هرکه زاد، مرد
شد به خاک و هرچ بودش باد برد
1717
هم برای بودنت پروردهاند
هم برای بردنت آوردهاند
1818
هست گردون هم چو طشت سرنگون
وز شفق این طشت هر شب غرق خون
1919
آفتاب تیغ زن در گشت او
این همه سر میبرد در طشت او
2020
تو اگر آلوده گر پاک آمدی
قطرهٔ آبی که با خاک آمدی
2121
قطرهٔ آب از قدم تا فرق درد
کی تواند کرد با دریا نبرد
2222
گر تو عمری در جهان فرمان دهی
هم بسوزی هم بزاری جان دهی

