بیان وادی معرفت
Toggle stanza 1بعد از آن بنمایدت پیش نظر
11
بعد از آن بنمایدت پیش نظر
معرفت را وادیی بی پا و سر
22
هیچ کس نبود که او این جایگاه
مختلف گردد ز بسیاری راه
33
هیچ ره دروی نه هم آن دیگرست
سالک تن، سالک جان، دیگرست
44
باز جان و تن ز نقصان و کمال
هست دایم در ترقی و زوال
55
لاجرم بس ره که پیش آمد پدید
هر یکی بر حد خویش آمد پدید
66
کی تواند شد درین راه جلیل
عنکبوت مبتلا همسیرِ پیل
77
سِیر هر کس تا کمال وی بود
قرب هر کس حسب حال وی بود
88
گر بپرد پشه چندانی که هست
کی کمال صرصرش آید بدست
99
لاجرم چون مختلف افتاد سیر
هم روش هرگز نیفتد هیچ طیر
1010
معرفت زینجا تفاوت یافتست
این یکی محراب و آن بت یافتست
1111
چون بتابد آفتاب معرفت
از سپهر این ره عالی صفت
1212
هر یکی بینا شود بر قدر خویش
بازیابد در حقیقت صدر خویش
1313
سر ذراتش همه روشن شود
گلخن دنیا برو گلشن شود
1414
مغز بیند از درون نه پوست او
خود نبیند ذرهای جز دوست او
1515
هرچ بیند روی او بیند مدام
ذره ذره کوی او بیند مدام
1616
صد هزار اسرار از زیر نقاب
روز میبنمایدت چون آفتاب
1717
صد هزاران مرد گم گردد مدام
تا یکی اسراربین گردد تمام
1818
کاملی باید درو جانی شگرف
تا کند غواصی این بحر ژرف
1919
گر ز اسرارت شود ذوقی پدید
هر زمانت نو شود شوقی پدید
2020
تشنگیِ بر کمال اینجا بود
صد هزاران خون حلال اینجا بود
2121
گر بیازی دست تا عرش مجید
دم مزن یک ساعت از هل من یزید
2222
خویش را در بحر عرفان غرق کن
ورنه باری خاک ره بر فرق کن
2323
گر نِهای ای خفته اهل تهنیت
پس چرا خود را نداری تعزیت
2424
گر نداری شادیی از وصل یار
خیز باری ماتم هجران بدار
2525
گر نمیبینی جمال یار، تو
خیز منشین، میطلب اسرار، تو
2626
گر نمیدانی طلب کن شرم دار
چون خری تا چند باشی بیفسار؟

