حکایت بوتیمار
Toggle stanza 1پس درآمد زود بوتیمار پیش
11
پس درآمد زود بوتیمار پیش
گفت: ای مرغان من و تیمار خویش!
22
بر لب دریاست خوشتر جای من
نشنود هرگز کسی آوای من
33
از کمآزاری من هرگز دمی
کس نیازارد ز من در عالمی
44
بر لب دریا نشینم دردمند
دائماً اندوهگین و مستمند
55
زآرزوی آب، دل، پر خون کنم
چون دریغ آید، نجوشم، چون کنم
66
چون نیم من اهل دریا، ای عجب
بر لب دریا بمیرم خشکلب
77
گر چه دریا میزند صد گونه جوش
من نیارم کرد از او یک قطره نوش
88
گر ز دریا کم شود یک قطره آب
زآتش غیرت دلم گردد کباب
99
چون منی را عشق دریا بس بوَد
در سرم این شیوه سودا بس بوَد
1010
جز غمِ دریا نخواهم این زمان
تاب سیمرغم نباشد الامان
1111
آنک او را قطرهٔ آبست اصل
کی تواند یافت از سیمرغ وصل؟
1212
هدهدش گفت: ای ز دریا بیخبر!
هست دریا پر نهنگ و جانور
1313
گاه تلخ است آبْ او را، گاه شور
گاه آرام است او را، گاه زور
1414
منقلب چیز است و ناپاینده هم
گه شونده، گاه بازآینده هم
1515
بس بزرگان را که کَشتی کرد خرد
بس که در گرداب او افتاد و مرد
1616
هرک چون غواص ره دارد در او
از غم جان دَم نگه دارد در او
1717
ور زند در قعر دریا دَم کسی
مرده از بن با سر افتد چون خسی
1818
از چنین کس کاو وفاداری نداشت
هیچ کس اومید دلداری نداشت
1919
گر تو از دریا نیایی با کنار
غرقه گرداند تو را پایانِ کار
2020
میزند او خود ز شوق دوست جوش
گاه در موج است و گاهی در خروش
2121
او چو خود را مینیابد کام دل
تو نیابی هم از او آرام دل
2222
هست دریا چشمهای از کوی او
تو چرا قانع شدی بی روی او؟

