بیان وادی عشق
Toggle stanza 1بعد ازین وادی عشق آید پدید
11
بعد ازین وادی عشق آید پدید
غرق آتش شد کسی کانجا رسید
22
کس درین وادی به جز آتش مباد
وانک آتش نیست عیشش خوش مباد
33
عاشق آن باشد که چون آتش بود
گرم رو سوزنده و سرکش بود
44
عاقبت اندیش نبود یک زمان
در کشد خوش خوش بر آتش صد جهان
55
لحظهای نه کافری داند نه دین
ذرهای نه شک شناسد نه یقین
66
نیک و بد در راه او یکسان بود
خود چو عشق آمد نه این نه آن بود
77
ای مباحی این سخن آن تونیست
مرتدی تو، این به دندان تو نیست
88
هرچ دارد، پاک دربازد به نقد
وز وصال دوست مینازد به نقد
99
دیگران را وعدهٔ فردا بود
لیک او را نقد هم اینجا بود
1010
تا نسوزد خویش را یک بارگی
کی تواند رست از غم خوارگی
1111
تا بریشم در وجود خود نسوخت
در مفرح کی تواند دل فروخت
1212
میتپد پیوسته در سوز و گداز
تا بجای خود رسد ناگاه باز
1313
ماهی از دریا چو بر صحرا فتد
میتپد تا بوک در دریا فتد
1414
عشق اینجا آتشست و عقل دود
عشق کامد در گریزد عقل زود
1515
عقل در سودای عشق استاد نیست
عشق کار عقل مادر زاد نیست
1616
گر ز غیبت دیدهای بخشند راست
اصل عشق اینجا ببینی کز کجاست
1717
هست یک یک برگ از هستی عشق
سر ببر افکنده از مستی عشق
1818
گر ترا آن چشم غیبی باز شد
با تو ذرات جهان هم راز شد
1919
ور به چشم عقل بگشایی نظر
عشق را هرگز نبینی پا و سر
2020
مرد کارافتاده باید عشق را
مردم آزاده باید عشق را
2121
تو نه کار افتادهای نه عاشقی
مردهای تو، عشق را کی لایقی
2222
زنده دل باید درین ره صد هزار
تا کند در هرنفس صد جان نثار

