(3) مناظرۀ عیسی علیه السلام با دنیا
Poet: Attar
Metre: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
Poetic form: Masnavi
Reciter: آزاده
Toggle stanza 1مسیح پاک کز دنیا علو داشت
11
مسیح پاک کز دنیا علو داشت
بسی دیدار دنیا آرزو داشت
22
مگر میرفت روزی غرقهٔ نور
بره در پیر زالی دید از دور
33
سپیدش گشته موی و پشتِ او خم
فتاده جملهٔ دندانش از هم
44
دو چشمش ازرق و چون قیر رویش
نجاست میدمید از چار سویش
55
ببر درجامهٔ صد رنگ بودش
دلی پر کین میان چنگ بودش
66
بصد رنگی نگارین کرده یک دست
دگر دستش بخون آلوده پیوست
77
بهر موییش منقار عُقابی
فرو هشته بروی او نقابی
88
چو عیسی دید او را گفت ای زال
بگو تا کیستی ای زشتِ مختال
99
چنین گفت او که چون بس راستی تو
منم آن آرزو که خواستی تو
1010
مسیحش گفت تو دنیای دونی
منم گفتا چنین باری تو چونی
1111
مسیحش گفت چون در پردهٔ تو
چرا این جامه رنگین کردهٔ تو
1212
چنین گفت او که در پرده ازانم
که تا هرگز نه بیند کس عیانم
1313
که گر رویم بدین زشتی به بینند
کجا یک لحظه پیش من نشینند
1414
ازان این جامه رنگین کردهام من
که گم ره عالمی زین کردهام من
1515
مرا چون جامه رنگارنگ بینند
همه ناکام مهر من گزینند
1616
مسیحش گفت ای زندانِ خواری
چرا یک دست خون آلوده داری
1717
جوابش داد کای صدر یگانه
ز بس شوهر که کُشتم در زمانه
1818
مسیحش گفت پس ای زال سرمست
نگار از بهرِ چه کردی تو بر دست
1919
چنین گفت او که چون شوهر فریبم
بسی باید نگار از بهرِ زیبم
2020
مسیحش گفت چون کُشتی جهانی
بر ایشان رحمتت نامد زمانی
2121
چنین گفت او که من رحمت چه دانم
من این دانم که خون جمله رانم
2222
مسیحش گفت چندان ای پریشان
که ناری اندکی شفقت بر ایشان
2323
چنین گفت او که من شفقت شنودم
ولی بر هیچکس مُشفق نبودم
2424
منم در گردِ عالم هر زمانی
که میافتد بدام من جهانی
2525
همه کس را گلوگیر آمدم من
مُرید خویش را پیر آمدم من
2626
ازو عیسی عجب ماند و چنین گفت
که من بیزار گشتم از چنین جفت
2727
ببین این احمقان بیخبر را
که میخواهند دنیا یکدگر را
2828
نمیگیرند عبرت زین بلایه
نمیسازند از تسلیم مایه
2929
دریغا خلق این معنی ندیدند
که دین از دست شد دنیا ندیدند
3030
چو حرفی چند گفت آن پاکِ معصوم
بگردانید روی از دنیی شوم
3131
چو مُرداریست این دنیای غدّار
تو چون سگ گشتهٔ مشغول مردار
3232
چو در بند سگ و مردار باشی
پس از هر دو بتر صد بار باشی
3333
گر این سگ مینگردد سیرِ مردار
تو زین سگ مینگردی سیر یکبار
3434
اگر بندش کنی زو رسته باشی
وگرنه روز و شب زو خسته باشی

