غزل شمارهٔ 36
Toggle stanza 1بر دوزخ هم کفر و هم ایمان تراست
11
بر دوزخ هم کفر و هم ایمان تراست
بر دو لب هم درد و هم درمان تراست
22
گر دو صد یعقوب داری زیبدت
کانچه یوسف داشت صد چندان تراست
33
خندهٔ تو چون دم عیساست کو
هر چه در لب داشت در دندان تراست
44
چند گویی کان و کان یک ره ببین
کانچه در کانست در ارکان تراست
55
چند گویی جان و جان یک دم بخند
کانچه در جانست در مرجان تراست
66
از لطیفی آنت جان خواند از آنک
هر چه آنرا خواند جان بتوان تراست
77
هر زمان گویی همی چوگان من
گوی از آن کیست گر چوگان تراست
88
چون همی دانی که میدان آن تست
گوی هم می دان که در میدان تراست
99
بنده گر خوبست گر زشت آن تست
عاشق ار دانا و گر نادان تراست
1010
صورت ار با تو نباشد گو مباش
خاک بر سر جسم را چون جان تراست
1111
من ترا هرگز بنگذارم ولیک
گر تو بگذاری مرا فرمان تراست
1212
هیچ مرغ آسان سنایی را نیافت
دولتِ مرغی که، این آسان تراست

