غزل شمارهٔ 137
Toggle stanza 1هر زمان از عشقت، ای دلبر! دل من خون شود
11
هر زمان از عشقت، ای دلبر! دل من خون شود
قطرهها گردد ز راه دیدگان بیرون شود
22
گر ز بی صبری بگویم، راز دل با سنگ و روی
روی را تن آب گردد، سنگ را دل خون شود
33
زآتش و درد فراقت این نباشد بس عجب
گر دل من چون جحیم و دیده چون جیحون شود
44
بار اندوهان من گردون کجا داند کشید؟
خاصه چون فریادم از بیداد بر گردون شود
55
در غم هجران و تیمار جدایی، جان من!
گاه چون ذوالکفل گردد گاه چون ذوالنون شود
66
در دل از مهرت نهالی کشتهام کز آب چشم
هر زمانی برگ و شاخ و بیخ او افزون شود
77
تا تو در حسن و ملاحت همچنان لیلی شدی
عاشق مسکینت، ای دلبر! همی مجنون شود
88
خاکِ درگاه تو، ای دلبر! اگر گیرد هوا
توتیای حور و چترِ شاه سقلاطون شود
99
ای شده ماه تمام از غایت حسن و جمال
چاکر از هجران رویت «عادکالعرجون» شود
1010
آن دلی کز خلق عالم دارد امیدی به تو
چون ز تو نومید گردد ماهرویا چون شود
1111
چون سنایی مدحتت گوید ز روی تهنیت
لفظ اسرار الاهی در دلش معجون شود
زمین

