غزل شمارهٔ 139
Toggle stanza 1ترا باری چو من گر یار باید
11
ترا باری چو من گر یار باید
ازین به مر مرا تیمار باید
22
اگر بیمار باشد ور نباشد
مر این دل را یکی دلدار باید
33
اگر ممکن نباشد وصل باری
بسالی در یکی دیدار باید
44
بیازردی مرا وانگه تو گویی
چه کردی کز منت آزار باید
55
مرا گویی که بیداری همه شب
دو چشم عاشقان بیدار باید
66
چو من وصل جمال دوست جویم
مرا دیده پر از زنگار باید
77
چه کردی بستدی آن دل کز آن دل
مرا در عشق صد خروار باید
88
مرا طعنه زنی گویی دلیرا
دلی بستان چرا بیکار باید
99
دل خسته چه قیمت دارد ای دوست
که چندین با منت گفتار باید
1010
طمع برداشتم از دل ولیکن
مر این جان را یکی زنهار باید
1111
همه خون کرد باید در دل خویش
هر آنکس را که چون تو یار باید
1212
ایا نیکوتر از عمر و جوانی
نکو رو را نکو کردار باید
1313
مرا دیدار تو باید ولیکن
ترا یارا همی دینار باید
1414
مرا دینار بی مهرست رخسار
چنین زر مر ترا بسیار باید
1515
اگر خواهی به خون دل کنی نقش
ولیکن نقش را پرگار باید

