غزل شمارهٔ 62
Toggle stanza 1جام می پر کن که بی جام میم انجام نیست
11
جام می پر کن که بی جام میم انجام نیست
تا به کام او شوم این کار جز ناکام نیست
22
ساقیا ساغر دمادم کن مگر مستی کنم
زان که در هجر دلارامم مرا آرام نیست
33
ای پسر دی رفت و فردا خود ندانم چون بود
عاشقی ورزیم و زین به در جهان خودکام نیست
44
دام دارد چشم ما دامی نهاده بر نهیم
کیست کو هم بسته و پا بستهٔ این دام نیست
زمین

