Toggle stanza 1
ما کلاه خواجگی اکنون ز سر بنهاده‌ایم
1
ما کلاه خواجگی اکنون ز سر بنهاده‌ایم
تا که در بند کله‌دوزی اسیر افتاده‌ایم
2
صد سر ار زد هر کلاهی کو همی دوزد ولیک
ما بهای هر کله اکنون سری بنهاده‌ایم
3
او کلاه عاشقان اکنون همی دوزد چو شمع
ما از آن چون شمع در پیشش به جان استاده‌ایم
4
بندهٔ او از سر چشمیم همچون سوزنش
گرچه همچون سرو و سوسن نزد عقل آزاده‌ایم
5
سینه چشم سوزن و تن تار ابریشم شدست
تا غلام آن بهشتی روی حورا زاده‌ایم
6
کار او چون بیشتر با سوزن و ابریشمست
لاجرم ما از تن و دل هر دو را آماده‌ایم
7
از لب خویش و لب او در فراق و در وصال
چون چراغ و باغ هم با باد و هم با باده‌ایم
8
برنتابد بار نازش دل همی از بهر آنک
دل همی گوید گر او سادست ما هم ساده‌ایم
9
لعل پاش و در فشانیم از دو دریا و دو کان
تا اسیر آن دو لعل و آن دو تا بیجاده‌ایم
10
ما ز خصمانش کی اندیشیم کاندر راه او
خوان جان بنهاده و بانگ صلا در داده‌ایم
11
تا سنایی وار دربستیم دل در مهر او
ما دو چشم اندر سنایی جز به کین نگشاده‌ایم

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور