غزل شمارهٔ 174
Toggle stanza 1چون سخنگویی از آن لب لطف باری، ای پسر!
11
چون سخنگویی از آن لب لطف باری، ای پسر!
پس به شوخی لب چرا خاموش داری، ای پسر؟
22
در ره عشق تو ما را یار و مونس گفت توست
زان بگفتی از تو میخواهم یاری، ای پسر!
33
دیر زی در شادکامی کز اثرهای لطیف
مونس عقلی و جان را غمگساری، ای پسر!
44
تلخ گردد عیش شیرین بر بتانِ قندهار
چون به گاه بذله زان لب لطف باری، ای پسر!
55
بامداد از رشک، دامن را کند خورشید چاک
رویِ چون ماه از گریبان چون برآری، ای پسر!
66
سر بسان سایه زان بر خاک دارم پیش تو
کز رخ و زلف آفتاب و سایه داری، ای پسر!
77
سرکشان سر بر خط فرمان من بنهند باش
تا به گِرد مه خط مشکین برآری، ای پسر!
88
ار نبودی ماه رخسار تو تابان زیر زلف
با سر زلف تو بودی دهر تاری، ای پسر!
99
کودکی کآن را به معنی در خم چوگان زلف
همچو گویی روز و شب گردان نداری، ای پسر!
1010
شد گرفتار سر زلف کمندآسای تو
روز دعوی کردن مردان کاری، ای پسر!
1111
شد شکار چشم روبه باز پر دستان تو
صدهزاران جان شیران شکاری، ای پسر!
1212
ماه روی تو چو برگ گل به باغ دلبری
شد شکفته بر نهال کامگاری، ای پسر!
1313
بس دلا کز خرمی بیبرگ شد زان برگ گل
آه اگر بر برگ گل شمشاد کاری، ای پسر!
1414
کی شدندی عالمی در عشق تو یعقوبوار؟
گر نه از یوسف جهان را یادگاری، ای پسر!
1515
چون سنایی را به عالم نام فخر از عشق توست
ننگ و عار از وصلت او می چه داری، ای پسر؟

