شمارهٔ 29
Toggle stanza 1خری از روستاییی بگریخت
11
خری از روستاییی بگریخت
جل بیفکند و پاردم بگسیخت
22
در بیابان چو گور خر میتاخت
بانگ میکرد و جفته میانداخت
33
که «به جان آمده ز محنت و بند
داغ و بیطار و بار و پشماگند
44
شادمانا و خرما که منم
که ازین پس به کام خویشتنم»
55
روستایی چو خر برفت از دست
گفت «ای نابکار، صبرم هست
66
پس بخواهی به وقت جو گفتن
که خری بُد ز پایگه رفتن»
77
به مزاحت نگفتم این گفتار
هزل بگذار و جد ازو بردار
88
همچنین مرد جاهل سرمست
روز درماندگی بخاید دست
99
ندهند آنچه قیمتش ندهی
نشود کاسه پر ز دیگ تهی

