حکایت شمارهٔ 23

شاعر: سعدی

انگریزی ترجمہ: ریہاتسیک
یکی از بندگانِ عَمْروِ لَیْث گریخته بود. کسان در عقبش برفتند و باز آوردند. وزیر را با وی غرضی بود و اشارت به کشتن فرمود تا دگر بندگان چنین فعل روا ندارند. بنده پیشِ عمرو سر بر زمین نهاد و گفت:
هر چه رود بر سرم چون تو پسندی رواست
بنده چه دعوی کند؟ حکم، خداوند راست
امّا به موجبِ آن که پروردهٔ نعمت این خاندانم، نخواهم که در قیامت به خونِ من گرفتار آیی. اجازت فرمای تا وزیر را بکشم آن گه به قِصاصِ او بفرمای خونِ مرا ریختن تا به‌ حق کشته باشی. ملِک را خنده گرفت. وزیر را گفت: چه مصلحت می‌بینی؟ گفت: ای خداوندِ جهان! از بهرِ خدای این شوخ‌ْدیده را به صَدَقاتِ گور پدر آزاد کن تا مرا در بلایی نیفکند. گناه از من است و قولِ حکما معتبر که گفته‌اند:
چو کردی با کلوخ‌انداز پیکار
سرِ خود را به نادانی شکستی
چو تیر انداختی بر رویِ دشمن
چنین دان کاندر آماجش نشستی

One of the servants of Umrulais had fled but some men, having been sent in pursuit, brought him back. The vezier who bore a grudge towards him desired him to be killed that the other servants may not imitate his example. He placed his head on the ground before Umrulais and said:

‘Whatever befalls my head is lawful with thy approbation. What plea can the slave advance? The sentence is the master’s.’

‘But, having been nourished by the bounty of this dynasty, I am loth that on the day of resurrection thou shouldst be punished for having shed my blood; but, if thou desirest to kill me, do so according to the provisions of the law.’ He asked: ‘How am I to interpret it?’ The slave continued: ‘Allow me to kill the vezier and then take my life in retaliation so that I may be killed justly.’ The king smiled and asked the vezier what he thought of the matter. He replied: ‘My lord, give freedom to this bastard as an oblation to the tomb of thy father for fear he would bring trouble on me likewise. It is my fault for not having taken account of the maxim of philosophers who have said:

When thou fightest with a thrower of clods Thou ignorantly breakest thy own head. When thou shootest an arrow at the face of a foe Be on thy guard for thou art sitting as a target for him.’

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

سایهٔ دستی اگر ضامن احوال ماست

خاک ره بیکسی‌ست ‌کز سر ما برنخاست

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 430

یوسف کنعانیم روی چو ماهم گواست

هیچ کس از آفتاب خط و گواهان نخواست

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 462

هر نفس آواز عشق می‌رسد از چپ و راست

ما به فلک می‌رویم عزم تماشا که راست

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 463

نوبت وصل و لقاست نوبت حشر و بقاست

نوبت لطف و عطاست بحر صفا در صفاست

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 464

کالبد ما ز خواب کاهل و مشغول خاست

آنک به رقص آورد کاهل ما را کجاست

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 472

هر نفس آواز عشق می‌رسد از چپ و راست

ما به چمن می‌رویم عزم تماشا که راست

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 473

گریهٔ ما بی اثر ناله ما نارساست

حاصل این سوز و ساز یک دل خونین نواست

علامہ اقبالپیام مشرقمی باقیغزل شمارهٔ 30

سلسلهٔ موی دوست حلقه دام بلاست

هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 47

صبر کن ای دل که صبر سیرت اهل صفاست

چارهٔ عشق احتمال شرط محبت وفاست

سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 48

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور