حکایت شمارهٔ 13

شاعر: سعدی

انگریزی ترجمہ: ریہاتسیک
پارسایی را دیدم بر کنارِ دریا که زخمِ پلنگ داشت و به هیچ دارو بِه نمی‌شد.
مدّتها در آن رنجور بود و شکر خدای، عَزَّوَجَّلَ، عَلَی‌الدَّوام گفتی. پرسیدندش که شکر چه می‌گویی؟ گفت: شکر آن که به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی.
گر مرا زار به کشتن دهد آن یارِ عزیز
تا نگویی که در آن دم غمِ جانم باشد
گویم: از بندهٔ مسکین چه گنه صادر شد
کاو دل آزرده شد از من؟ غمِ آنم باشد

I saw a holy man on the seashore who had been wounded by a tiger. No medicine could relieve his pain; he suffered much but he nevertheless constantly thanked God the most high, saying: ‘Praise be to Allah that I have fallen into a calamity and not into sin.’

If that beloved Friend decrees me to be slain I shall not say that moment that I grieve for life Or say: What fault has thy slave committed? My grief will be for having offended thee.

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور