بخش 6 - حکایت ممسک و فرزند ناخلف
Toggle stanza 1یکی رفت و دینار از او صد هزار
11
یکی رفت و دینار از او صد هزار
خلف برد صاحبدلی هوشیار
22
نه چون ممسکان دست بر زر گرفت
چو آزادگان دست از او بر گرفت
33
ز درویش خالی نبودی درش
مسافر به مهمانسرای اندرش
44
دل خویش و بیگانه خرسند کرد
نه همچون پدر سیم و زر بند کرد
55
ملامتکنی گفتش: ای باددست!
به یکره پریشان مکن هرچه هست
66
به سالی توان خرمن اندوختن
به یک دم نه مَردی بوَد سوختن
77
چو در تنگدستی نداری شکیب
نگهدار وقت فراخی حسیب
88
به دختر چه خوش گفت بانوی ده
که روز نوا برگ سختی بنه
99
همهوقت بر دار مَشک و سبوی
که پیوسته در ده روان نیست جوی
1010
به دنیا توان آخرت یافتن
به زر پنجه شیر بر تافتن
1111
به یک بار بر دوستان زر مپاش
وز آسیب دشمن به اندیشه باش
1212
اگر تنگدستی مرو پیش یار
وگر سیم داری بیا و بیار
1313
اگر روی بر خاک پایش نهی
جوابت نگوید به دست تهی
1414
خداوند زر بر کنَد چشمِ دیو
به دام آوَرَد صخر جنی به ریو
1515
تهیدست در خوبرویان مپیچ
که بیسیم مردم نیرزند هیچ
1616
به دست تهی بر نیاید امید
به زر برکنی چشم دیو سپید
1717
وگر هرچه یابی به کف بر نهی
کفت وقت حاجت بماند تهی
1818
گدایان به سعی تو هرگز قوی
نگردند، ترسم تو لاغر شوی
1919
چو منّاع خیر این حکایت بگفت
ز غیرت جوانمرد را رگ نخفت
2020
پراکندهدل گشت از آن عیبجوی
بر آشفت و گفت ای پراکندهگوی
2121
مرا دستگاهی که پیرامن است
پدر گفت میراث جد من است
2222
نه ایشان به خست نگه داشتند؟
به حسرت بمردند و بگذاشتند؟
2323
به دستم نیفتاد مال پدر
که بعد از من افتد به دست پسر
2424
همان به که امروز مردم خورند
که فردا پس از من به یغما برند
2525
خور و پوش و بخشای و راحت رسان
نگه می چه داری ز بهر کسان؟
2626
برند از جهان با خود اصحاب رای
فرومایه ماند به حسرت بجای
2727
زر و نعمت اکنون بده کآنِ توست
که بعد از تو بیرون ز فرمان توست
2828
به دنیا توانی که عقبی خری
بخر، جانِ من، ور نه حسرت بَری

