بخش 22 - گفتار اندر سماع اهل دل و تقریر حق و باطل آن
Toggle stanza 1اگر مردِ عشقی کمِ خویش گیر
11
اگر مردِ عشقی کمِ خویش گیر
و گرنه رهِ عافیت پیش گیر
22
مترس از محبت که خاکت کند
که باقی شوی گر هلاکت کند
33
نروید نبات از حبوبِ درست
مگر حال بر وی بگردد نخست
44
تو را با حق آن آشنایی دهد
که از دستِ خویشت رهایی دهد
55
که تا با خودی در خودت راه نیست
وز این نکته جز بیخود آگاه نیست
66
نه مطرب که آواز پای ستور
سماع است اگر عشق داری و شور
77
مگس پیشِ شوریدهدل پر نزد
که او چون مگس دست بر سر نزد
88
نه بم داند آشفتهسامان نه زیر
به آوازِ مرغی بنالد فقیر
99
سُراینده خود مینگردد خموش
ولیکن نه هر وقت باز است گوش
1010
چو شوریدگان مِیپرستی کنند
به آوازِ دولاب مستی کنند
1111
به چرخ اندر آیند دولابوار
چو دولاب بر خود بِگِریند زار
1212
به تسلیم سر در گریبان برند
چو طاقت نماند گریبان درند
1313
مکن عیبِ درویشِ مدهوشِ مست
که غرق است از آن میزند پا و دست
1414
نگویم سماع ای برادر که چیست
مگر مستمع را بدانم که کیست
1515
گر از برج معنی پرد طیرِ او
فرشته فرو ماند از سیرِ او
1616
وگر مرد لهو است و بازی و لاغ
قویتر شود دیوش اندر دِماغ
1717
چو مردِ سماع است شهوتپرست
به آوازِ خوش خفته خیزد، نه مست
1818
پریشان شود گل به بادِ سحر
نه هیزم که نَشکافدش جز تبر
1919
جهان پر سماع است و مستی و شور
ولیکن چه بیند در آیینه کور؟
2020
نبینی شتر بر نوای عرب
که چونش به رقص اندر آرد طرب؟
2121
شتر را چو شورِ طرب در سَر است
اگر آدمی را نباشد خر است

