Toggle stanza 1
یکی را به چوگان مه دامغان
1
یکی را به چوگان مه دامغان
بزد تا چو طبلش بر آمد فغان
2
شب از بی قراری نیارست خفت
بر او پارسایی گذر کرد و گفت
3
به شب گر ببردی بر شحنه، سوز
گناه آبرویش نبردی به روز
4
کسی روز محشر نگردد خجل
که شبها به درگه برد سوز دل
5
هنوز ار سر صلح داری چه بیم؟
در عذرخواهان نبندد کریم
6
ز یزدان دادار داور بخواه
شب توبه تقصیر روز گناه
7
کریمی که آوردت از نیست هست
عجب گر بیفتی نگیردت دست
8
اگر بنده‌ای دست حاجت بر آر
و گر شرمسار آب حسرت ببار
9
نیامد بر این در کسی عذر خواه
که سیل ندامت نشستش گناه
10
نریزد خدای آبروی کسی
که ریزد گناه آب چشمش بسی

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور