بخش 3 - حکایت تیرانداز اردبیلی
Toggle stanza 1یکی آهنین پنجه در اردبیل
11
یکی آهنین پنجه در اردبیل
همی بگذرانید پیلک ز پیل
22
نمد پوشی آمد به جنگش فراز
جوانی جهان سوز پیکار ساز
33
به پرخاش جستن چو بهرام گور
کمندی به کتفش بر از خام گور
44
چو دید اردبیلی نمد پاره پوش
کمان در زه آورد و زه را به گوش
55
به پنجاه تیر خدنگش بزد
که یک چوبه بیرون نرفت از نمد
66
درآمد نمدپوش چون سام گرد
به خم کمندش درآورد و برد
77
به لشکرگهش برد و در خیمه دست
چو دزدان خونی به گردن ببست
88
شب از غیرت و شرمساری نخفت
سحرگه پرستاری از خیمه گفت
99
تو کآهن به ناوک بدوزی و تیر
نمدپوش را چون فتادی اسیر؟
1010
شنیدم که میگفت و خون میگریست
ندانی که روز اجل کس نزیست؟
1111
من آنم که در شیوهٔ طعن و ضرب
به رستم در آموزم آداب حرب
1212
چو بازوی بختم قوی حال بود
ستبری پیلم نمد مینمود
1313
کنونم که در پنجه اقبیل نیست
نمد پیش تیرم کم از پیل نیست
1414
به روز اجل نیزه جوشن درد
ز پیراهن بی اجل نگذرد
1515
کرا تیغ قهر اجل در قفاست
برهنهست اگر جوشنش چند لاست
1616
ورش بخت یاور بود، دهر پشت
برهنه نشاید به ساطور کشت
1717
نه دانا به سعی از اجل جان ببرد
نه نادان به ناساز خوردن بمرد

