بخش 17 - حکایت
Toggle stanza 1قضا را من و پیری از فاریاب
11
قضا را من و پیری از فاریاب
رسیدیم در خاک مغرب به آب
22
مرا یک درم بود برداشتند
به کشتی و درویش بگذاشتند
33
سیاهان براندند کشتی چو دود
که آن ناخدا نا خدا ترس بود
44
مرا گریه آمد ز تیمار جفت
بر آن گریه قهقه بخندید و گفت
55
مخور غم برای من ای پر خرد
مرا آن کس آرد که کشتی برد
66
بگسترد سجاده بر روی آب
خیال است پنداشتم یا به خواب
77
ز مدهوشیم دیده آن شب نخفت
نگه بامدادان به من کرد و گفت
88
تو لنگی به چوب آمدی من به پای
تو را کشتی آورد و ما را خدای
99
چرا اهل معنی بدین نگروند
که ابدال در آب و آتش روند؟
1010
نه طفلی کز آتش ندارد خبر
نگه داردش مادر مهرور؟
1111
پس آنان که در وجد مستغرقند
شب و روز در عین حفظ حقند
1212
نگه دارد از تاب آتش خلیل
چو تابوت موسی ز غرقاب نیل
1313
چو کودک به دست شناور برست
نترسد وگر دجله پهناورست
1414
تو بر روی دریا قدم چون زنی
چو مردان که بر خشک تردامنی؟

