بخش 14 - حکایت

Toggle stanza 1
یکی سیرت نیکمردان شنو
1
یکی سیرت نیکمردان شنو
اگر نیکبختی و مردانه رو
2
که شبلی ز حانوت گندم فروش
به ده برد انبان گندم به دوش
3
نگه کرد و موری در آن غله دید
که سرگشته هر گوشه‌ای می‌دوید
4
ز رحمت بر او شب نیارست خفت
به مأوای خود بازش آورد و گفت
5
مروت نباشد که این مور ریش
پراکنده گردانم از جای خویش
6
درون پراکندگان جمع دار
که جمعیتت باشد از روزگار
7
چه خوش گفت فردوسی پاک زاد
که رحمت بر آن تربت پاک باد
8
میازار موری که دانه‌کش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است
9
سیاه اندرون باشد و سنگدل
که خواهد که موری شود تنگدل
10
مزن بر سر ناتوان دست زور
که روزی به پایش در افتی چو مور
11
درون فروماندگان شاد کن
ز روز فروماندگی یاد کن
12
نبخشود بر حال پروانه شمع
نگه کن که چون سوخت در پیش جمع
13
گرفتم ز تو ناتوان تر بسی است
تواناتر از تو هم آخر کسی است

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور