بخش 14 - حکایت
Toggle stanza 1یکی سیرت نیکمردان شنو
11
یکی سیرت نیکمردان شنو
اگر نیکبختی و مردانه رو
22
که شبلی ز حانوت گندم فروش
به ده برد انبان گندم به دوش
33
نگه کرد و موری در آن غله دید
که سرگشته هر گوشهای میدوید
44
ز رحمت بر او شب نیارست خفت
به مأوای خود بازش آورد و گفت
55
مروت نباشد که این مور ریش
پراکنده گردانم از جای خویش
66
درون پراکندگان جمع دار
که جمعیتت باشد از روزگار
77
چه خوش گفت فردوسی پاک زاد
که رحمت بر آن تربت پاک باد
88
میازار موری که دانهکش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است
99
سیاه اندرون باشد و سنگدل
که خواهد که موری شود تنگدل
1010
مزن بر سر ناتوان دست زور
که روزی به پایش در افتی چو مور
1111
درون فروماندگان شاد کن
ز روز فروماندگی یاد کن
1212
نبخشود بر حال پروانه شمع
نگه کن که چون سوخت در پیش جمع
1313
گرفتم ز تو ناتوان تر بسی است
تواناتر از تو هم آخر کسی است

