بخش 11 - موعظه و تنبیه
Toggle stanza 1خبر داری ای استخوانی قفس
11
خبر داری ای استخوانی قفس
که جان تو مرغی است نامش نفس؟
22
چو مرغ از قفس رفت و بگسست قید
دگر ره نگردد به سعی تو صید
33
نگه دار فرصت که عالم دمی است
دمی پیش دانا به از عالمی است
44
سکندر که بر عالمی حکم داشت
در آن دم که بگذشت و عالم گذاشت
55
میسر نبودش کز او عالمی
ستانند و مهلت دهندش دمی
66
برفتند و هر کس درود آنچه کشت
نماند به جز نام نیکو و زشت
77
چرا دل بر این کاروانگه نهیم؟
که یاران برفتند و ما بر رهیم
88
پس از ما همین گل دمد بوستان
نشینند با یکدگر دوستان
99
دل اندر دلارام دنیا مبند
که ننشست با کس که دل بر نکند
1010
چو در خاکدان لحد خفت مرد
قیامت بیفشاند از موی گرد
1111
سر از جیب غفلت برآور کنون
که فردا نماند به حسرت نگون
1212
نه چون خواهی آمد به شیراز در
سر و تن بشویی ز گرد سفر
1313
پس ای خاکسار گنه عن قریب
سفر کرد خواهی به شهری غریب
1414
بران از دو سرچشمهٔ دیده جوی
ور آلایشی داری از خود بشوی

