بخش 10 - حکایت کرکس با زغن
Toggle stanza 1چنین گفت پیش زغن کرکسی
11
چنین گفت پیش زغن کرکسی
که نبود ز من دوربینتر کسی
22
زغن گفت از این در نشاید گذشت
بیا تا چه بینی بر اطراف دشت
33
شنیدم که مقدار یک روزه راه
بکرد از بلندی به پستی نگاه
44
چنین گفت دیدم گرت باور است
که یک دانه گندم به هامون بر است
55
زغن را نماند از تعجب شکیب
ز بالا نهادند سر در نشیب
66
چو کرکس بر دانه آمد فراز
گره شد بر او پایبندی دراز
77
ندانست از آن دانهای خوردنش
که دهر افکند دام در گردنش
88
نه آبستن در بود هر صدف
نه هر بار رامی زند بر هدف
99
زغن گفت از آن دانه دیدن چه سود
چو بینایی دام خصمت نبود؟
1010
شنیدم که میگفت و گردن به بند
نباشد حذر با قدر سودمند
1111
اجل چون به خونش بر آورد دست
قضا چشم باریک بینش ببست
1212
در آبی که پیدا نگردد کنار
غرور شناور نیاید به کار

