بخش 16 - حکایت سلطان محمود و سیرت ایاز
Toggle stanza 1یکی خرده بر شاه غزنین گرفت
11
یکی خرده بر شاه غزنین گرفت
که حسنی ندارد ایاز ای شگفت
22
گلی را که نه رنگ باشد نه بوی
غریب است سودای بلبل بر اوی!
33
به محمود گفت این حکایت کسی
بپیچید از اندیشه بر خود بسی
44
که عشق من ای خواجه بر خوی اوست
نه بر قد و بالای نیکوی اوست
55
شنیدم که در تنگنایی شتر
بیفتاد و بشکست صندوق در
66
به یغما ملک آستین برفشاند
وز آنجا به تعجیل مرکب براند
77
سواران پی در و مرجان شدند
ز سلطان به یغما پریشان شدند
88
نماند از وشاقان گردن فراز
کسی در قفای ملک جز ایاز
99
نگه کرد کای دلبر پیچ پیچ
ز یغما چه آوردهای؟ گفت هیچ
1010
من اندر قفای تو میتاختم
ز خدمت به نعمت نپرداختم
1111
گرت قربتی هست در بارگاه
به خلعت مشو غافل از پادشاه
1212
خلاف طریقت بود کاولیا
تمنا کنند از خدا جز خدا
1313
گر از دوست چشمت بر احسان اوست
تو در بند خویشی نه در بند دوست
1414
تو را تا دهن باشد از حرص باز
نیاید به گوش دل از غیب راز
1515
حقیقت سرایی است آراسته
هوی و هوس گرد برخاسته
1616
نبینی که جایی که برخاست گرد
نبیند نظر گرچه بیناست مرد

