بخش 24 - حکایت
Toggle stanza 1شنیدم که مغروری از کبر مست
11
شنیدم که مغروری از کبر مست
در خانه بر روی سائل ببست
22
به کنجی فرو ماند و بنشست مرد
جگر گرم و آه از تف سینه سرد
33
شنیدش یکی مرد پوشیده چشم
بپرسیدش از موجب کین و خشم
44
فرو گفت و بگریست بر خاک کوی
جفایی کز آن شخصش آمد به روی
55
بگفت ای فلان، ترک آزار کن
یک امشب به نزد من افطار کن
66
به خُلق و فریبش گریبان کشید
به خانه در آوردش و خوان کشید
77
بر آسود درویش روشن نهاد
بگفت ایزدت روشنایی دهاد
88
شب از نرگسش قطره چندی چکید
سحر دیده بر کرد و دنیا بدید
99
حکایت به شهر اندر افتاد و جوش
که آن بیبصر دیده بر کرد دوش
1010
شنید این سخن خواجهٔ سنگدل
که برگشت درویش از او تنگدل
1111
بگفتا حکایت کن ای نیکبخت
که چون سهل شد بر تو این کار سخت؟
1212
که بر کردت این شمع گیتیفروز؟
بگفت ای ستمکار آشفته روز
1313
تو کوتهنظر بودی و سست رای
که مشغول گشتی به جغد از همای
1414
به روی من این در کسی کرد باز
که کردی تو بر روی وی در، فراز
1515
اگر بوسه بر خاک مردان زنی
به مردی که پیش آیدت روشنی
1616
کسانی که پوشیده چشم دلند
همانا کز این توتیا غافلند
1717
چو برگشتهدولت ملامت شنید
سر انگشت حیرت به دندان گزید
1818
که شهباز من صید دام تو شد
مرا بود دولت به نام تو شد
1919
کسی چون به دست آورد جره باز
فرو برده چون موش دندان آز
2020
الا گر طلبکار اهل دلی
ز خدمت مکن یک زمان غافلی
2121
خورش ده به گنجشک و کبک و حَمام
که یک روزت افتد همایی به دام
2222
چو هر گوشه تیر نیاز افکنی
امید است ناگه که صیدی زنی
2323
دُری هم بر آید ز چندین صدف
ز صد چوبه آید یکی بر هدف

