بخش 15 - حکایت
Toggle stanza 1همی یادم آید ز عهد صغر
11
همی یادم آید ز عهد صغر
که عیدی برون آمدم با پدر
22
به بازیچه مشغول مردم شدم
در آشوب خلق از پدر گم شدم
33
برآوردم از هول و دهشت خروش
پدر ناگهانم بمالید گوش
44
که ای شوخ چشم آخرت چند بار
بگفتم که دستم ز دامن مدار
55
به تنها نداند شدن طفل خرد
که مشکل توان راه نادیده برد
66
تو هم طفل راهی به سعی ای فقیر
برو دامن راه دانان بگیر
77
مکن با فرومایه مردم نشست
چو کردی، ز هیبت فرو شوی دست
88
به فتراک پاکان درآویز چنگ
که عارف ندارد ز دریوزه ننگ
99
مریدان به قوت ز طفلان کمند
مشایخ چو دیوار مستحکمند
1010
بیاموز رفتار از آن طفل خرد
که چون استعانت به دیوار برد
1111
ز زنجیر ناپارسایان برست
که در حلقهٔ پارسایان نشست
1212
اگر حاجتی داری این حلقه گیر
که سلطان ندارد از این در گزیر
1313
برو خوشه چین باش سعدی صفت
که گرد آوری خرمن معرفت
1414
الا ای مقیمان محراب انس
که فردا نشینید بر خوان قدس
1515
متابید روی از گدایان خیل
که صاحب مروت نراند طفیل
1616
کنون با خرد باید انباز گشت
که فردا نماند ره بازگشت

