بخش 8 - حکایت
Toggle stanza 1یکی را ز مردان روشن ضمیر
11
یکی را ز مردان روشن ضمیر
امیر ختن داد طاقی حریر
22
ز شادی چو گلبرگ خندان شکفت
نپوشید و دستش ببوسید و گفت:
33
چه خوب است تشریف میر ختن
وز او خوب تر خرقهٔ خویشتن
44
گر آزادهای بر زمین خسب و بس
مکن بهر قالی زمین بوس کس

